راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

نرگس

سلام مامانی عزیزه دلم هر روز حرف زدنت بهتر از روز قبلت می شه که اصلاً برای من قابل باور نیست این تغییرات ناگهانی و جذابت. تا قبل از دیروز به من می گفتی مامان نسی ولی دیروز دیگه کامل اسممو می گفتی کلــــــــــــــــــی کیف کردم دلم می خواست پشت سر هم صدام کنی . جدیداً یاد گرفتی اگه چیزی و می خوای ما بهت نمی دیم سریع قهر می کنی دراز می کشی رو زمین و دستاتو می گیری جلوی چشمات بعد می گیه گیه یعنی دارم گریه می کنم، من تو این حالت می خوام بپرم بیام بغلت کنم و هر چی می خوای بهت بدم ولی خوب از لحاظ مسائل تربیتی درست نیست مجبورم به قهرت اهمیت ندم ولی بجاش از اینجا یه عالمه واست بوس می فرستم بـــــــــــــــــوس بــــــــــــــــوس. ...
28 بهمن 1391

نداشتن اینترنت

سلام پسرم مدت طولانی بود که من اینترنت نداشتم و نتونستم خاطراتو برات بنویسم البته یکمم تنبلی کردم !!! ولی سعی می کنم با گذاشتن عکسها جبران کنم الانم که دیگه دوباره داریم نزدیک می شیم به تولدت عزیزه دلم تغییرات زیادی داشتی بیشتر توی حرف زدنت الان دیگه همه چیز رو تکرار می کنی مثل طوطی اتل متل تو توله رو می خونی یه توپ دارم قلقلی رو می خونی تولد تولد تولدت مبارک رو می خونی که آدم روده بر می شه از خنده انقدر که با حال می خونیش و ....  
26 بهمن 1391

یاد گرفتن اسم

عزیزه دلم ســـــــــــــــــــــــــلام مامان چند روزه یاد گرفتی اسم خودتو صدا می زنی و می گی ساستین. این و زودی نوشتم که بدونی از کی اسم خودتو یاد گرفتی بالاخره اسم خاله ناهیدم یاد گرفتی و می گی نایید به من و باباتم می گی : مامانم ، بابائم توپ می گی : تو شیرینی و می گی: شینی بکش رو می گی: بش بابا رفته سرکار: بابا شدا   بوس بوس فعلاً بای
20 آبان 1391

بدون عنوان

روز عید غدیر با یگانه و هدی جون دختر خاله های مامان قربون اون ژستات بشم که اینقدر نانازید   اینم عکس از شیرین کاری جدیدته که این جت از روی تخت می پری روی میز توالت می شین و خودتو به وسایل من می رسونی مثل ادکلن ور می داری رو به خودت می گیری و می گی پیس پیس مثلاً داری عطر می زنی قربونت بشم مامان ولی کارت خیلی خطر ناکه اگه آینه بیافته روت اون وقت من باید چه کار کنم ؟ ...
15 آبان 1391

کلمات جدید

سلام ناز گل من پسره عزیزم کلماتت داره شکل می گیره یواش یواش دارم سر از حرفات در میارم با = پا                      دا= دایی ایشین= بشین          مه = مدیه ایش= شیر               به دوتا خاله هات می گی نانا بی بی = پی پی      امد= احمد دَ = درد                   اوگی= امید بشید= ببخشید  &nb...
8 آبان 1391

بازینو

سلام پسر نازم دیشب من و شما و بابایی با هم رفتیم بازینو خیلی خیلی خوش گذشت اولش که وارد شدیم شما از سرو صدای دستگاه ها و بالا و پایین رفتنشون ترسیدی و دست من و بابایی و گرفتی و می خواستی برگردی ولی بعد از چند دقیقه تازه فهمیدی چی به چی از یه اسباب بازی که کلی خوشت امده بود 3 بار سوارش شدی، بقیه رو هم با ما سوار می شدی در کل دیشب همه چیز خوب بود و خدا رو شکر به هر سه تامون حسابی خوش گذشت چون دستگاهها هم در حرکت بودن عکسهایی که گرفتم اصلاً خوب نشدن فعلاً بای تا های بوس س س س س س س س
22 مهر 1391

خلقت زن ؟!

داستـان خلقـت زن از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت. فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟" خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده‌ای‌؟ باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند." فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید." خداوند گفت : "نمی شود!! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را ...
4 مهر 1391